پس پس
آنجا که پا و پیش
دست درازی می و هی دلش می خواهد و می وووووو.....و آخر " نمی "
نم نم
بارارارا
را و راه راه
راه راه را
راه راه " راه "
"برای " .
دلم تنگ میشود برای
این نخ که از را
و و راه
می پیچ پیچ پیچ
دو او او او ک
مارما ما را و ما ا ما ه ا ه
تار این چند ضلع
با پای این هش .. حش حشر و نشر نش ر ت
پاهای این هش..
دور نه که پس
پس پس
پوستی که می اندازم
جای آن تن تنم نم تم تو ام
رفته
ووو گریبانگیر " ام "
" ای"
کجای خوابهایی که تازه کجا می و ...
با بالای لبهایی که لبالب لب و
لپر .......... لب، پر
هر چه که پر
هرچه هر پر
پر پر
تا
جای پرتقالهایی
که تلخ نیست را ....
نشانت می دادم
کاش
دوستم می داشتی
تا
جای پرتقالهایی
که
تلخ نیست را ....
می فهمیدی
" ابراهیم " صدا کن
تا تو را میان نام های بیشمارم دریابم
بت من
.......................
می مانی برای دلتنگی ها
تا میان خوابهام
گاهی که تو را می یابم
که نیستی تا خوابهات
حالا پا می خراشدش
خود / من بعد نا محتمل را
حالا باد بیخته
خود
کلاهی که کهولت / دست را روی سر
بریده ... بریده
می برد
و بالای رفته ی
هم یقه
هم دامنه بالاپوش بی تن تنه گذرنده
حالا
رنگ که قراول یورتمه از / نا / می افتد
و میان کف .!
خود:
هم بالا می اید از ٬
هم به قاعده یله / کنج لب
زرداب است
هم با هیون که میان برگ ها
و نه
دستی قادر
به ریش و قیچی این همه سال و
افسار این بی قوارگی .
حالا
نه به این دست دور از اتش و
تریِ ساکتِ بیتوته ها
هم گونه این حاشیه
هم گسیختگی صد پوش .
میان ماندن در هاشور
یا شوراب به قاعده دیر سخت گیر.
هم
حالا
با این درخت
که گیسوش می پراکند
هم باد می اید ............ چیزی نیست .
باد می اید .
تنها اگر فضیلتی بود
و نه مایه ای ناگزیر
باز تورا دوست می داشتم
-از خیل بسیارانی که می دانند و می مانند بر خام دستی فرزانه خویش-
تنها ایین به پای ادمیان
که اگر دشنامی
وسخت دشنامی به باور " ابا "
در میانه داشت
تنها ایین رستگار ماندن بود.
ان یکی شورمندی وارسته
که اگر ارتکابی بود
و حتی مظان اجتنابی......
کوتاهی ، هرگز دلیل نبود به خویشتن
من تورا دوست می داشتم
چون هنوز بوی خاک خورده در دامنت
بلبله ماندن داشت
چند چین به اخم های روی زمین
سال های بیشتری شناور بود
و بنفشه به رنگی رو رفته
میان تبار پیراهنت بارور می شد.
تنها همین کافی بود.
اگر نه
که
سینه ریزت سلسله غلامان زنگباری بود
و میان مهرهای مد فون ، می درخشیدند.
یا بیداد ناخنت
که رنگ را از نفس می انداخت .
نگاه همین ها کافی بود
تنها کافی بود
که تو را دوست نمی داشتم
اگر
بیدار این حاشا می ماندم
اما به وقت مکدر اجتناب
/ تنها به بهانه افسون اطلسی /
یا باد که میان شالیزار هر چه مو
ماندن را به خیال رفتن
پایمردی می کرد
وتنها به دمدمه عزیمت
سیر تو بی نگاه به بی قرار از من - سیر تو ، از سر
-هزار بار و سراسر- می کرد .
دوست داشتن تو برایم بماند
چه می کردم
حالا که نه چیزی از جهان
و نه عمری از دوام تو مانده بود
پس
تنها اگر فضیلتی بود
و نه مایه ای دستگیر / حتی به کفاف چند پرک از پلکم
من باز تو را دوست می داشتم
نه رجحان بیداری را.
افتادم
به تکان خانه
میان ماهی ها
رشدِ بی بدیل کلروفیل
گویی/
بین منفذهای بلکا...
تن، مانده تا...
ماندن/ بماند ب
ه
هیاکیل این خانه....
پیریم !
که
بی از شکل وُُُ
شهرها
شکل به شکل.
می مانیم
به شکل عصاره
یا استخوانی ِ شمایل
که اسکلت معماری، تن مکثر است.
برخاسته
ام
به
رود خانه سر بالا
و از مصب واژگونی ام
ماهیان ِ غمگین
به من فرو می افتد
و
تمام چنگ زدنهایم
تف سر بالان.
بید ِ میان ریشه های این رود
بدنگیر ِدریا وُ ت ُک بوسه های ِ جان کنی.
دریا.
گورستان هزار اب است
گیسو، گورستان هزار چشم سیاه
/ می تکاندم
تکان خانه
میان
تپه ماهورهای پیشانی ام
بیضه نطفه می بندم .
گوژ بدوی ام
به سینه اب
وُ
ماهیان سر بالام را
شکار میشوم.
بي مقدمه
رسانه اي مثل تلويزيون که داعيه اي عمومي دارد . قهرن رسانش عمومي مي کند . چيزي که عموم از ان کامياب شوند
از طرفي نشريه خصوصي در باب فلان مبحث علم بهمان نيز رسالتي در راستاي خود دارد.و من عامي از ان علم انتظاري در جهت فهم مطالبش را ندارم.
مخاطب خاص است اينجا , که رسانه براي خود دست و پا کرده و حيات رسانه و مخاطبين ، حياتي درگير با خود است.
مثال بالا يک نوع تقسيم بندي است بر پايه " عموم و خصوص " که بر امري دروني دلالت دارد . جنبه و جنبه هاي ديگري از اين دست تقسيم بندي هست که بر وجه ديگري که عمومن بيروني است دلالت مي کند مثلن رسانه يک زبان خاص بودن ، جمعيت و يا قشر خاص را نمايندگي کردن
که همه و همه دلالت هايشان "ماهيتي" نيست و به سبب عارضه ايست که مسير رسانه به ان سمت و سو گرايش دارد.
بومي بودن نيز يکي از همين خصوصيات عارضه اي است . يعني بالکل چيزي به نام رسانه بومي { از ان دست که شبيه سازي ان مدل هاي کلي رسانه اي باشد و نه رسانه بصورت بطور کلي} ماهيت مجزايي نمي تواند داشته باشد . که با واجد بودن همان پايه هاي "عموم و خصوص ماهيتي" که در مثال از نظر گذشت خاص است از اين جهت که در يک زيست بوم خاص ، شغل ذهني مخاطبين را به خود واداشته و طبيعتن حوزه گسترش و رسانش ان همان محيط را در بر مي گيرد و عام است چون براي طبقه: خاص از صنوف نيست و شمه اي از هر يک از انچه در مقياس بزرگتر در وجه عمومي(رسانه و مينياتور ان در اينجا)در باب گزارش ، پيگيري ، رسانش وان وجه خاصه " کاربري"ممکن است اتفاق بيفتد بومي شده و با تغيير مقياس طرح مي شود. که ويژگيهايي ست که رسانه در موقعيت بومي به خود مي گيرد و يک غير بومي سواي دانشي غير از بوميت که در مصداق ها بدان برخورد مي کند از وجه کلي در ارتباط برقرار کردن با ان با مشکلي مواجه نمي شود.
اما مسئله مخاطبين و وضعيتي که رسانه در برابرشان با ان مواجه است:
۱- براي بخشي از مخاطبان در وجه عام : رسانه ، رسانه صنفي از صنعتگران ، صنفي از توليد کنندگان ، صنفي از خدماتي کاران ، صنفي از شاغلان اداري و همچنين صنفي از ارباب رجوع و حاشيه ها و بطور کلي " کاربران " است. که کاربري حلقه اتصال انها به رسانه است.
۲-وجه ديگري از مخاطبين نيز هستند که به "خاصيت" رسانه از وجه پايه اي متصل مي شوند زيرا خواه نا خواه رسانه در بوم خود با بخش خاصي از کاربران مواجه است که رسانه براي همگير شدن بايد پاسخگوي نياز انها نيز باشد.
اين مخاطبين مخاطبين تحليل ها ، کنکاش ها و حوزهاي از مطالعات در حيطه و يا حتي عدم حيطه امور کاربري است
اين رسانش در تئوري براي هر رسانه اي ناگزير است زيرا همان طور که کاربري پايگاه مصرف رسانه مي شود تئوري منبع توليد رسانه است نمي شود از وضعيت ها صحبت کرد و از تئوريها باز ماند زيرا پايه هاي شکل گيري هر وضعيتي از يک تئوري خاص است و براي شناخت وضعيت ها شناخت تئوري ها لازم و مبرم است
مسئله فرهنگ نيز از همين دو وجهي بودن بر خوردار است . يکسري از عناوينش در حوزه کاربري قرار مي گيرد و يک بخش عمده و پايه ايش در حوزه مفهومي رخ مي دهند. پس شايد در نگاه اول عنوان کردن سر فصل هاي غريب در ستون هاي غريب تر چيزي نا کار امد جلوه کند اما بر پايه نياز به گزارش تئوريها براي بسط و ارتقا وجه کاربري به جاي امحاي چنين موقعيتي ايجاد ساختاري براي همخوان شدن و قرار گرفتنش بطرزي که نا ميمون جلوه نکند هم پاسخگوي نياز مخاطبين بوده و هم رسانه از بعد رسانه مصرف بودن در توليد رسانه اي نيز گام هاي رو به جلويي خواهد برداشت.
قسمت اول
.........................................
يک جوري مي خواستم به سياق علمي ها از يک چيز بطور کلي {مثل شيمیدان که مثلن وقتي تحقيق طبع اب مي کند دارداز " اب بطور کلي " حرف ميزند يا فيزيکدان هم همينطور تمام حرفش در مکانيک و استاتيک اشيا از " طبع به طور کلي " ان اشياست. و معقول به نتيجه اي مي رسند که حتمن حکمي مي کنند و ان حکم پيش بيني رفتار احوال چيزهاست.} حرفي بزنم .اما به جور علمي ها نمي شودقضاوتي از اين دست که مثلن حکمي باشد در علوم انساني کرد .
مجال گفتن چرا براي اين نقيضه اين جا نيست. چون اصل بحث چيز ديگري است اما مي شود اينطوري گفت که قضيه هاي علوم انساني شکل مدور و کروي توپي را دارند :
روي هر نقطه که دست بگذاري اراده توست که مي گويد اين نقطه اغاز است , پايان است ,
ميان ,است ويا راه و يا بيراه . علي رغم اينکه هر نقطه ؛ نقطه ديگري نيست اما گويي هست و رابطه خيلي هست و تو نمي تواني حر کت کني يعني اصلن حرکت ندارد .
هر کجا که بروي گويي نقطه اول است.
پس وقتي بخواهم از يک چيز به طور کلي انساني " حرفي بزنم مجال ها علي رغم بي پاياني محدودند.همه يک نقطه اند. و اگر لااقل شايد بشود در علوم ديگر هم اين مثال را تکرار کرد.اما کم بندي اعتبار انها در علوم انساني بسيار نمايان ترند :که نقيضه ها تا تبديل به حکم شوند با نقيضه ديگري معدوم مي شوند.
حالا اگر " متن " ان چيز بطور کلي باشد. و اين فرو کاستگي " انساني مدارانه " قلمداد شود. اين پيچيدگي بيشتر هم مي شود.
تلقي متن ؛ تلقي هر چه که امر خواندن از ان مستفيد بشود. نوعي رابطه رجوعي در ان باشد . منبع دانشي تلقي بشود که زير مجموعه اي به بزرگي جهان را در بر مي گيرد
اين ان امر به " طور کلي پيچيده " مي شود.
در گفتن اينکه اين تعبير از متن چه جايگاهي مي تواند داشته باشد و فهم متن و ان فهم بطور کلي که مي خواهم در باب ان بگويم چه نوع ويزگي رهيافتي دارد.
مي توانم ويزگي خواندني را مثال بياورم که خاصيت خواندني چون خواندن متن را هم براي
جهان در نظر گرفته ام وهم همه چيزهاي جزيي تر که امر مورد مواجه و رابطه محسوب ميشوندوبه نحوي اين توانمندي زبان است که ياري رس شناسايي انها مي باشد.
و خواندن را نيز نوعي پروسه در فهم در نظر گرفته ام تا " فهم متن " ؛ فهم با متعلقاتش. افاده معني فهم بطور کلي باشد . فهم بطور کلي از متن بطور کلي .
و اين نه که ادعايي در بابي داشته باشم يا نقيضه اي که يک رد بطور کلي در ان باشد يا حکمي {که بدان اعتقادي ندارم} اما از چيزي که مي خواهم "اراده بطور کلي" وقتي مي کنم
رجوع به بخشي از سازواره هاي علوم انسانيست که بطور علمي جمع اوري مي شود. مثل نظمي که در طبقه بندي هست .يا تاريخي که هر چيزي سر جاي خوئش هست و ان بخشي که هم مربوط مي شود به نظريه و تصميم گيري اگر مي ايد بيشتر جنبه اي قياسي دارد براي ادراک تا خود نبشته تکليف روشني و يا لااقل روشني در " دانش گزاري ": بر خود ببيند.
اگر رجوع به متن رجوع به " بطور کلي " است از اندسته گشودها و نه گزيده هاست. گويي دريا که ازهر کجايش اب برداري گويي فتح بابيست . واگر چه اغاز درياست اما اين لزومن اغاز
دريا نيست و تنها "کجاي" درياست.و برداشتن از متن نيز اگر چه چون دريا بر سياق گشودگي ؛ معرفت کلي از خود حاصل نياورد مضنه اين معرفت را بدست مي دهد.
که به زعمي محصول امري خواستني و مخاطب مدار مي شود.
نتيجه اينکه اگر بخواهيم فهمي بطور کلي از متن بيابيم بايد بطور کلي تمام فهم هاي تا به امروز را مورد مداقه قرار دهيم وفهم را از تاريخ تفهيم پي بگيريم
پر بيراه هم نيست اگر لاپوشاني تاريخ را براي ادعاي بري بودن اين متن ازصبغه هدفمند شدن اش نقيض اورده و ايراد بگيريد اما اين خود امري ناخوداگاه است
و ادعاي نيز در اين مورد ندارم.
..........................
. انسان همواره در برابر پديدههاى مختلف هستى، واكنشى ذهنى از خود نشان داده است كه بر آن، نام فهم نهاده و بيان و توضيح آن به ديگران را تفسير خوانده است . هرمنوتيك نيز اصطلاحى است كه در چند قرن اخير رواج يافته و در رايجترين كاربردش با روششناسى تاويل برابر گرديده است{1}
گزاره فهم ،برای تبدیل شدن به " هرمنوتیک" مسیر طولانی را طی کرده است و همیشه همزاذهایی نظیر تفسیر ، تاویل و گاهی از موارد شناخت را نیز به همراه داشته و حق مطلب گزارده نمی شود تا رابطه هر یک با " فهم " به روشنی تبیین نشودو البته نمی شود مدخلیت این بحث را انکار کرد زیرا برای بررسی برخی از ریشه ها مجبوریم از حضور این گزاره های مترادف برای معناهای موازی بهره ببریم
میان لا به لا و
دل ای دل ای
شکل مدور
من تو من پلک و اهستگی سر گیجه
جهان چقدررررر وسط من
و گیجه نمی رود
که یکبری با این مدور روی لبه ...
و دل دل هراس نایستد.
این همه فرعی که در من دارد و به خودش ختم دارد .. که . . حتم دارم
داشت بر میگشت.
بر می گشت که تازه
وسط من؟
چقدر با این می گردم وقتی مدورم.
بگردم دور سرش
بی هوا
خالی باشم و نایستم
جای ترس می شوم اینجای جهان
دارم می لرزم می بینم از هر سمتی که می ایم .
دارم دو تا چشم
دو به تا می افتم
که می لرزند وسط جهان می ایند و روند گردی.
که اونگ بر گ
ردان دارد و به اخر
میان فرفره کوچکی
عقربه
هی دور دور تازه
ساعت / همیشه چند تا چند تا
عقب جلو عقب جلو
{ می ایستد}
